|
پسر خیابونی نوشته های پسر خیابونی
| ||||||
|
چرا باید یه ادم خوار بشه؟ چرا باید خفیف بشه؟ چرا باید یک کسی رو التماس کنی؟ چرا باید گله کنی؟ چرا نشستن از ایستادن و خوابیدن از نشستن راحت تره؟ چرا باید واسه انجام یه کاری جونت در میاد اخرشم نمیشه؟ چرا چرا چرا....... .................. پ.ن 1 : خدایا شکرت. داده هات رو شکر که رحمته و نداده هات رو شکر که حکمت پ.ن 2 : خدایا شکرت. هیچوقت تنها نیستم چون تو رو دارم پ.ن 3 : خدایا شکرت. از کسی چیزی بخوایی اگه بهت داد منته اگه بهت نداد خفته ولی تو اینجوری نیستی پ.ن 4 : قالب رو عوض کردم تصمیم داشتم سال تحویل عوض کنم ولی گفتم شاید زنده نباشم پ.ن 5 : موزیک هم گذاشتم یه جورایی عاشق سنتور هستم ولی خب گیر نیومد این یه جورایی نسبتا شبیه بود گذاشتم کسی سنتور داشت خبرم کنه
[ شنبه 15 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:55 ] [ علیرضا ]
سلامی به تاریکی شب به دل سیاه روزگار به چرک دستان بابا که وقتی از کار برمیگرده کلی میشوره ولی بازم رنگش همون تیره ای هست که بوده وقتی میاد و از خستگی با علاقه به بچه هاش نگاه می کنه و خدا رو شکر میکنه که بچه هاش سالم هستند همیشه تو دلش خدا خدا میکنه که بچه هاش چیزی نخوان که نتونه جور کنه. بگذریم خدا نگهش داره خدا همه بابا ها رو نگه داره ( یادم باشه یه دفعه هم از مامانا بگم اومدم بگم که خیلی وقته اینجا خواب بوده یه جورایی دیگه حوصله ندارم حوصله که نه حرفی ندارم مشکلات زیاد شده وقت نمیشه فکر کنم درباره موضوعی ولی ایشالا میخوام بیام و بنویسم شاید افکار به هم ریخته ام منظم شه به امید خدا. برام دعا کنید و در کنارم باشید
امشب تمام عاشقان را دست بسر کن یک امشبی با من بمان با من سحر کن بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن گلهای شمعدانی همه شکل تو هستند رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند تا طاق ابروی بت من تا به تا شد دُردی کشان پیمانه هاشان را شکستند یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر این خانه لبریز تو شد شیرین بیان حلوای تر تو میر عشقی عاشقان بسیار داری پیغمبری با جان عاشق کار داری..
نوستالژی به روایت تصویر آه ه ه ه ه ه خدای من
پلاک 1673...... خب بالاخره وبلاگ هم یک ساله شد حرفی ندارم بزنم ( گرچه هست اما نمیخوام بهش فکر کنم و به نوشته تبدیلشون کنم ) فقط : عید مبارک به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یکی نگاهی
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد شوخیه کاغذیه ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند سلام به تک تکتون خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ چه خبرا؟چه کارا میکنین؟ به قول یکی قربونتون برم عرضم به خدمتتون اینه که آقایون ، خانوما چرا هممون نقاب به صورتمامون میزنیم؟ تو جریانین که من شمال رفتم و الان واسه یه هفته برگشتم خونه وای که خدا این مردمی که الان میبینم همه از فامیل و اشنا و دوست و غریبه یه جوری باهات رفتار میکنن که فکر میکنی اگه نباشی مردن و بعد میبینی نخیر هیچی به هیچیه همش کشک همش دروغ همش کلک واقعاً چرا؟ اخه چرا؟ بابا چرا؟ خب یکم مرد باشیم مگه چی میشه؟ (منظور رفتار مردانه هست). به خدا با این نقابا و گرگ بودنا به هیچی و هیچ جا نمیرسیم و همش در حسرت هستیم تازه بدا به روزی که دستمون رو بشه که چی بودیم و چقدر دروغ گفتیم اون وقته که مجبور به فرار از واقعیت ها بریم. بزرگی میگفت : آشفتگی من از آن نیست که تو به من دروغ گفتی آشفتگی من از آن است که دیگر نمیتوانم باورت کنم ........................................ پ. ن : اگه درهم نوشتم اگه بی معنی نوشتم اگه چرت نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید تو دلم بودن باید میگفتم
تــــــــــــــــــــلنـــــــــــــــــــــــــــگر |
||||||
|
[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ]
| ||||||