X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

هنوز وقتی بهش فکر میکنم حس میکنم همش یه خواب بوده. اخه انتظارشو نداشتم. دوست داشتم که این اتفاق بیوفته ولی خب فکرشو نمیکردم که اینجوری باشه. ولی خب شد...

حدوداً ساعت 1.30 صبح بود که بیدار شدم. شب قبل ساکمو بسته بودم و گذاشته بودم تو صندوق عقب ماشین. سریع یه دوش گرفتم که سر حال بیام و یه مسواک زدم و مسواکمو هم به وسایلم اضافه نمودم و آماده شدم. همه بیدار بودن. یه خداحافظی کردیم و از زیر قرآن رد شدم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. بابا اصرار داشت که خودش رانندگی کنه منم بعد از مدتها بالاخره صندلی عقب ماشین رو داشتم دوباره تجربه میکردم. هنوز هم باورم نمیشد که دارم میرم. قرار این بود که ساعت 4 صبح اونجا باشیم. تقریباً ساعت 2:10 حرکت کردیم. توی راه هی توی سر و کله هم میزدیم. میدونستیم بابامون زیاد توی شب دید نداره اما خب همه به جاده زل زده بودیم که حواسمون باشه. حدوداً پنجاه دقیقه ایی راه رفته بودیم که بارون شدیدی گرفت. بارون طوری بود که جلوی ماشین رو به زور میدیدی. نمیدونستم باید گفت برکت خداست که اینجوریه روزی که داریم میریم. یا بلای آسمونیه که نذاره ما بریم. فقط خدا خدا میکردم که سالم برسیم. خدا رو شکر توی مسیر اتفاقی نیوفتاد و سالم رسیدیم. ساعت چهار دقیقاً اونجا بودیم که اتوبوس بیاد. مسافرا جمع شده بودن و منتظر بودن که لیدر بیاد و اتوبوس برسه. حدوداً نیم ساعتی منتظر بودیم تا بالاخره اتوبوس اومد و همه سوار شدیم. وقتی نشستم توی اتوبوس حس غریبی داشتم که اوووو یه هفته رو چطوری بگذره و بره. خیلی وقته اتوبوس سوار نشدم. دیگه جون اتوبوس رو نداشتم. توی ذهنم افکار منفی می اومد اما سعی میکردم که این افکار رو از خودم دور کنم و بهم خوش بگذره. لیدر شروع به صحبت کرد که میدونم خسته ایین و دیشب خوب نخوابیدین. خوش اومدین و یکم حرف زد. یه نگاهی انداختم مسافرا رو داشتم آنالیز میکردم که خب اینا چطور آدمایی هستن. به نظرت کی با کی آشناست و این چیزا که اتوبوس برای نماز صبح توقف کرد... 

نوشته شده توسط علیرضا [ پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ] [ 00:23 ]