پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

ظهر بیدار شدم و یه سر آرایشگاه مردونه رفتم و به اکبر آرایشگر گفتم مدل خواستگاری بزن. اونم خندید و گفت چشم. دیگه یه مدل سنگین رنگین زد و رفتم خونه یه دوش گرفتم که خواهران گرام دستور دادن برو زودی یه دست گل و شیرینی بخر تا دیر نشده. دیگه تا رفتیم و برگشتیم شد حدوداً ساعت هفت بعد از ظهر که قرار ما ساعت هشت شب بود. به طرف خونه عمو راهی شدیم و تق تق تق

عمو در رو باز کرد و سلام و احوال پرسی همه وارد شدیم.

(از اینجا به بعد رو دیالوگ وار میگم.)

عمو: خیلی خوش اومدید. صفا آوردین.

پدر: مرسی خواهش میکنم دیروز هم اینجا بودیم. بیا تعارفات رو بذاریم کنار. سریع بریم سر اصل مطلب بهتره.

عمو: بله چشم. 

زن عمو: حتماً مولود جان عزیزم چایی میاری؟

(مولود دختر دوم و بچه سوم خونواده بود یه دختر حدوداً  قد بلند لاغر بود با پوستی سفید و گونه های برجسته و سفت. چشمای قهوه ای تیره داشت و از بچگی موهای سرشو دوست داشتم وقتی میدیدشون یاد پر کلاغ می افتادی. یک سیاهی خاصی توی موهای سرش بود.همیشه با یه عشوه خاصی راه می رفت.)

مولود خیلی ریلکس وارد اتاق شد چایی و به همه تعارف کرد و جلو من که اومد گفت سلام هم بازی کودکی فکر نمیکردم به این جاها برسه بیا چایی بخور. منم با خنده برداشتم و گفتم پیش میاد دیگه.

رفت نشست و همه چایی رو خوردن و پدر شروع کرد به صحبت :

میدونی من آدم رکی هستم ما اومدیم خواستگاری همه هم میدونیم. این پسره من از دخترت خوشش اومده ولی من اگه جای تو بودم دخترمو بهش نمی دادم ( ای بابا پدر تو توی تیم ما هستی ها حواست هست؟)

عمو: ا  چرا؟ پسر به این خوبی. ( جای عمو با پدرم عوض شده )

پدر: اخه این پسر نه کار داره و نه اینده شغلی. منم که نمیتونم ساپورتش کنم. فقط قول میدم بزارم بره تو طبقه بالایی زندگی کنه. تا لنگ ظهر خوابه. علاف و بیکار. تنها کاری که بلده فقط میتونه کباب درست کنه. که زشته واسه شما دامادتون کبابی باشه.

مادر: ا نگو اینجوری آقا پسرم یه تیکه جواهره. دست به سنگ میزنه طلا میشه.

ییهو گوشیم اس ام اس اومد باز کردم دیدم خواهرمه نوشته بود بابا چی میگه؟ چرا توجیهش نکردی؟

منم فقط نیگاه کردم به خواهرم و سری تکون دادم. 

داداش مولود گلوی خودشو صاف کرد و گفت: عمو جان (منظور پدرم بود) شما که می دونستید چرا پسرتون رو برداشتید اوردین

پدر: ببین پسرم به اصرار خودش. بهشم گفتم من تمام حقایق رو میگم. من نمیتونم به دوست چند ساله ام وعده بدم و دروغ بگم. 

عمو: خب شما اینجا نایب ما هستین پس ریش و قیچی دست خودت.

پدر: پس من سوالاتم رو می پرسم. علیرضا کار داری؟

من که دیدم از پدر خودم دارم خنجر میخورم و هیچ امیدی به بابام نداشتم که بخواد کمکم کنه توی زندگی با خودم گفتم هرچی توی چنته دارم میریزم بیرون. صدامو صاف کردم و گفتم: بله. برای خودم کار میکنم. کارم رو هم میدونید چیه. شاید همیشه نباشه اما هست اونقدری که بتونم گلیم خودمو از ب بکشم بیرون.

پدر : خونه داری؟

من: نه ولی قولی دادین که گفتین طبقه بالا رو میدم بهت. موقتاً میام اونجا تا بتونم جایی رو رهن کنم.

پدر: افرین پسرم. نه خوشم اومد. داری مرد میشی. خب بگو ببینم خرج عروسی رو داری بدی؟

من: الان نه ولی تا یکی دو سال دیگه جمع میکنم.

پدر: این نشد. اومدیم و تا دوسال دیگه نتونستی. نمیشه که دختر مردم بمونه رو دستت.

من: الان موقعیتشو ندارم

پدر: خب پس برو هروقت موقعیت داشتی بیا جلو. الان بیخود کردی عاشق شدی. 

با گفتن این جمله خیلی بهم برخورد. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. یادم اومد سوئیچ ماشین پیشمه گذاشتم دم در و پیاده رفتم خونه....

دو سه ساعت بعد همه اومدن خونه. خودمو زدم به خواب. بابا اومد تو گفت میدونم بیداری بشی دو کلوم باهات حرف بزنم. 

منم از اونجایی که بابام سرمو ببره هیچی نمیگم. احترام گذاشتم و نشستم رو به روش.

خنده ای کرد و گفت. اینو نیگا با لباس پلو خوریت خوابیدی. مثه عاشقای شکست خورده رفتار میکنی. جمع کن بابا . من تو رو میشناسم. 

خنده اش حرصم میداد اما به روی خودم نیاوردم فقط گفتم. اونجا خوب منو تحقیر کردی. اینجا هم میخوای تحقیرم کنی بابا.

قیافه جدی گرفت و نشست کنارم. رو کرد سمت دیوار و گفت: تحقیرت کردم چون پسری. نمیشد اون دختر رو تحقیر کنم. نمیشد بهتر از این همه چی رو بهم بزنم.

من: چرا باید بهم بزنی. مگه من نباید زندگی کنم؟

پدر: من ارزوم خوشبختی تو هست. اما ماجرای این دختر اینه که ایشون دوست پسری داره که من این دو رو باهم دیدم. یعنی مچشون رو گرفتم و این دو هم  همدیگه رو دوست دارن. اصلاً حتی دوست هم نداشته باشن. من فردا نمیتونم این رو تحمل کنم که عروس آینده ام یه روزی توی بغل کسی بوده باشه. نمیخواستم اینا رو جلوی خونواده اش بگم. نمیخواستم جلوی شماها بگم. اینو الان فقط به تو گفتم که بدونی چرا تو رو خراب کردم. اینجوری کسی به دیگرون شک نمیکنه. تو هم با خیال راحت میری سراغ یکی بهتر از اون.

حالم کمی بهتر شد. با بابام حال کردم. دیدم نه مردیه که میشه بهش تکیه کرد. مثه همیشه. نگرونیاش نگرونی های ماست.

دیدم بلند شد و گفت بسه دیگه پاشو لباساتو عوض کن همین یه دست لباس رو داری بدبخت. برو خرید کن واسه خودت این همه پول میگیری چیکار میکنی. منم گفتم چشم فردا میرم میخرم. که باز هم گفت پس خبرم کن بیام که مهمون تو باشم ....

پایان.

..................

پ.ن1: خیلی خوب نشد میدونم. معذرت میخوام.

پ.ن2: داستان دوم رو هم خدا بخواد فردا تموم میکنم.

پ.ن3: آخر ماجرا خنده دار نبود بیشتر طنز تلخ بود.


نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1394 ] [ 02:10 ]