X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

ببینم الهام تو واقعاً به ازدواج فکر میکنی؟

اره مجید خب مگه چیه؟ تو یه پسر سالم و جون و پاک هستی البته فعلاً فقط بیکاری و بزگترین مشکلت کار هست که بابام روی این حساسه.

پسرم حواست کجاست؟

مجید از افکاری که در خود غوطه ور بود خارج شد و فقط به پدر گفت باشه بهش فکر میکنم.

با خود میگفت باید یه صحبت جدی با الهام انجام بدهم. باید ببینم که الهام بعد از دو سال تصمیمش برای با من بودن چی هست. اون دوستم داره مطمئن هستم اما عقلانی فکر میکنه و احساساتش بر تصمیماتش غلبه نمیکنه پس باید بفهمم که تصمیمش چی هست.

در این افکار بود که از در خانه خارج شد. در گوشه ای ایستاد. فندکش را درآورد و سیگارش را روشن کرد و به سمت پیاده رو قدم گذاشت. نمیدانست به کجا می رود ولی همینطور قدم میزد و سیگار میکشید... با خود فکر میکرد: خدایا یعنی میشه منم به الهام برسم؟ یعنی کار پیدا میکنم؟

به چپ پیچید و راهش را تا پارکی که همیشه در آن می نشست و سیگار می کشید ادامه داد. روی یکی از نیمکت های پارک ولو شد و به اطراف نگاه میکرد. دستی به روی شونه اش احساس کرد.

سلام مجید. چطوری؟ چرا تنهایی؟ زنگ می زدی با هم می اومدیم.

سلام محمد. خوبم. بی حوصله بودم خواستم یکمی تنها باشم. از طرفی توی این وقت روز اکثراً سر کار هستند.

محمد دوست مجید قدی کوتاه و شکمی برآمده داشت. همیشه موهایش را تیغ میزد. ته ریش کم پشتی روی گونه های سرخش می گذاشت. چشمانی گرد و لب هایی درشت بر روی صورتش نمایان بود.

محمد: مجید جون داداش. یه نگاه به دور و برت بنداز. ببین همه جوون هستن و نشستن سیگار میکشن. به نظرت چرا اینجوریه؟ خب چون کار نیست. پس دیگه نگو فکر کردم سرکاریم. 

مجید نگاهی به اطراف انداخت.

مجید: راست میگی حاجی. همه بدون امید کار و زندگی اینجا جمع شدن.

محمد: خب حالا بگو ببینم تو فکر چی هستی؟

مجید: والا راستشو بگم بیکارم. الان سه ساله درسم تموم شده سربازی هم معاف شدم ولی هیچ کاری نیست. هرجا میرم دو ماه سه ماه نگه میدارن منو و بعدم عذرم رو میخوان. نمیدونم چیکار کنم.

محمد: ای بابا می دونم چی میگی. لامصب با هفتصد تومن پول میخوان یه جوون زندگی بچرخونه. جون تو چند باری کلاهبرداری خواستم بکنم اما نمیشه. میدونی تو ذات ما نیست. رو سفره بابا ننمون نشستیم بلد نیستیم دغل کنیم.

مجید: اره. از طرفی سرمایه نداریم. کلاً موندم چیکار کنم. تو خونه بابا اینا گیر دادن تا کی میخوای همینجوری بچرخی بیا و سر و سامون بگیر.

محمد خنده ای کرد و گفت: به به پس مبارکه.

مجید: نه بابا تو که میدونی من یه نفر رو میخوام ولی خب نمیتونم با این شرایط برم جلو.

محمد: ای بابا مجید جون همه ماها یکی رو میخوایم ولی خب بی مروت بهش نمیرسی. من دیگه برم خونه.

سیگاری روشن کردند و در کنار هم کشیدند. و بعد از خداحافظی هر کس به طرف راهی روانه شد....

ادامه دارد....

........................

پ.ن1: دیشب نوشتمش و تنظیمش کردم یه ساعت دیگه ارسال بشه اما نمیدونم چرا ذخیره نشده بود و الان دوباره نوشتم.

نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 20 دی‌ماه سال 1394 ] [ 22:12 ]