X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

یکی از بهترین دوران زندگی بنده اینه که پدری کاملاً طنز مثه خودمون داریم.

خاطره ای که میگم برمیگرده به پارسال همچنین روزی.

قبلش یه مقدمه چینی کنم.

من یه گوشی نوکیا داشتم از همونا که بالاش چراغ قوه میخوره. و باید برعکس بگیری رو گوشِت تا صداش بلندتر به گوش برسه.من روی سقف استخر کار میکردم. تو ارتفاع 15 متری بودم که تعادلم رو از دست دادم و کمربند منو گرفت که نیوفتم (از این کمربند ایمنی ها که می بندن دور بدن تا نیوفتی) توی این گیر و دار هم اون گوشی از آسمون پرت شد توی آب استخر و ته نشین شد. دیگه تا خودم رو کشیدم بالا و بعد اومدم پایین و پریدم توی آب و گوشی رو در بیارم فقط تونستم لاشه ایی ازش به یادگار بزارم....

من بیچاره با کلی بدبختی و قرض از این و اون بالاخره یه گوشی دست و پا کردم. یه گوشی سونی  Z  گرفتم ضد آب که به کار من میخورد. البته اون زمان. تقریباً یه تومنی پام آب خورد. دیگه مفلس مفلس شده بودم. تا اینجا رو داشته باشید و ادامه ماجرا.

پدرم: علـــــــــــی ،  بابا (بابام اکثراً وقتی میخواد سرمو شیره بماله اینجوری صدام میکنه 

من: جونم بابا جون.

پدرم: بابا گوشیم خراب شده. عکساش می پره.

وقتی این جمله رو بکار برد یعنی اینکه گوشی منم باید عوض شه.

من: بابا ببینم گوشی رو

و الکی یکم باهاش بازی کردم و بهش پس دادم 

من: بابا گوشیتو درست کردم.

صبح شد و شنیدم که بابای گرامی با مادر عزیزتر از جان در حال صحبته. که بعله این پسر زد گوشیمو خراب کرد دیگه کار نمیکنه بلد نیست مجبورم یه گوشی دیگه بگیرم. الکی انداخت منو تو خرج

ما هم که بیدار شدیم سرکوفت های مادر گرامی رو که چرا وقتی چیزی رو بلد نیستی درست کنی دست میزنی. تا وقت خروج از خونه تحمل کردیم. حالا قبل بیرون اومدن از خونه دیدم گوشی بابا مثه ساعت کار میکنه. هیچی دیگه عصر از سرکار برگشتیم و دوباره همون مکالمه که گوشیم خراب شده و منم گرفتم و دیدم درسته و گفتم درستش کردم روز بعد هم به همین منوال گذشت.

روز سوم بهش گفتم باباجون گوشیتو بیا با گوشی من عوض کن این کار کردن باهاش برات آسونتره و این چیزا. که گفت نه پسرم گوشی تو جدیده تو جوونی باید جلوی دوستات کم نیاری و از این چیزا. آخرش گفتم بابا پول بده گوشیتو درست کنم. گفت نمیخواد مجبورم با همین سَر کنم. گفتم پول بده گوشی بخرم واست. گفت نه بابا حالا روز پدر نزدیکه میخری  ( این گوشی رو روز پدر قبلی ما واسش خریده بودیم گلکسی Y بودش). خلاصه یه هفته ما درگیر این داستان بودیم که یه روز زودتر از سرکار اومدم سریع دوش گرفتم و رفتم بیرون. به خودم میگفتم نامردم اگه یه گوشی نگیرم بیارم واسه بابام که بیخیال من شه. رفتم پیش دوستم و گفتم یه گوشی میخوام فول امکانات و اون نامرد هم دوتا مدل گذاشت جلوم یه سامسونگ گلکسی نوت 3 و یه آیفون 5 گفت این دوتا بهترینه. گفتم پولشو ندارم بعداً میدم و چون دوست بودیم و اینا با تخفیف و نصف الان بده نصف ماه دیگه و من بیچاره نصف پول رو از همه خواهرها و برادرها به صورت قرضی گرفتم و اینا.... ما گلکسی نوت 3 خریدیم و کادو پیچ کردیم آوردیم خونه با سلام و صلوات و دست سوت آوردیم دادیم به پدر گرامی. اونم شاد و خندون اول گفت نه چرا زحمت کشیدی و این چیزا. وقتی بازش کرد و دید گوشیه خندید و گفت ننه علی اون سیم کارت جدیده که خریدم... اون رو بده بزارم رو این گوشی. بهش گفت پدر سیم کارت جدید چیه خب همین سیم کارت اون گوشی رو بنداز رو این گوشیه گوشیت که گفتی خرابه

گفت نه بابا گوشیه چیزیش نیست. من تو فکر بودم سیم کارت گرفتم شماره اش شبیه این یکی خطمه فقط مامانت داره خواستم گوشی بگیرم که دیگه زحمتشو تو کشیدی 

و اینگونه بود که پدر بنده دو گوشی خفن تر از گوشی من در دست گرفت و من پول هر دو رو دادم. 

.......................

پ.ن1: الان که گوشی هاشو میبینم دوست دارم جفت پا برم روشون. خوردشون کنم 

پ.ن2: تا آخر سال یه تیکه لباس نخریدم که پول اون گوشی کذایی رو بدم 

پ.ن3: خدایا شکرت هیچوقت این شادی رو از ما نگیر. بذار همیشه سایه اشون رو سرمون باشه 

پ.ن4: اگه حوصله داشتم داستان خواستگاری بابا واسه من رو هم براتون تعریف میکنم 


نوشته شده توسط علیرضا [ یکشنبه 22 آذر‌ماه سال 1394 ] [ 23:24 ]