X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

سلام

از اونجایی که دیدم بحث خوراکی ها رو باز کردم فکر کردم که بهتره داستان خیارشور هم تعریف کنم. قبلاً یه سری اطلاعات کوتاه می دم که آمادگی خیارشور رو داشته باشین. 

خانواده ما جزو خانواده های پرجمعیت حساب میشه. اینکه چه تعدادیم، چند تا خواهر و چند تا برادریم هم بماند. توی بچگی حدوداً هشت، نه ساله بودیم که خونواده به اتفاق یه سری از خواهر برادرا می رن مسافرت. اینکه کجا رفتند یادم نمیاد. تو خونه ماهایی که مدرسه ایی و کوچیک بودیم موندیم. من بودم و داداش کوچیکم و دو تا خواهر بزرگترم. از طرفی خانواده به گونه ای بود که اگر چیزی رو می خواستی برداری باید یا بزرگتر نمی خواست یا کوچکتر پس زده بود. حالا حساب کنید من تقریباً وسطی بودم. از قضا اون شب یه دونه، فقط یه دونه از اون خیار شورها مونده بود تو یخچال. ( همه رو روز قبلش واسه الویه درست کرده بودند. این یکی هم نمیدونم چطور مونده بود). برای خوردن این یکی باید خواهران بزرگتر بنده می گفتن نمیخوایم. بعد برادر کوچک تر بنده نیز اون رو نمی خواست تا من می تونستم این خیارشور ناقابل رو بخورم. حالا می ریم سر اصل مطلب.

اون شب خواهر عزیز برای شام. در حال آماده کردن بود و کلید یخچال رو بالای یخچال گذاشته بود که دست ما بهش نرسه ( زمان ما یخچال ها قفل داشتند). من می دونستم که حالا حالا ها شام خبری نیست و باید یه فکری کرد تا دو ساعت دیگه. به فکرم رسید که مخفیانه اون خیارشور عزیز رو بزنم لای لواش و به این بدن یه حال اساسی بدم تا شام. هیچکس نباید بفهمه چون خواهر های بزرگتر نمی ذارن من بخورم و برادر کوچکتر هم عمراً بگه من نمی خوام. بعد هم همه یادشون میره خیارشوری بوده. سرتون رو درد نیارم. یه آمار گرفتم. خواهر بزرگه تو حیاط در حال آشپزی بود ( ما یه گاز داشتیم تو حیاط که وقتی  قرار بود چیزی سرخ کنیم می رفتیم اونجا که خونه چربی نگیره). خواهر کوچیکه هم داشت مشق می نوشت و بردار کوچیکه رفته بود حموم. بهترین فرصت برای دزدی یک عدد خیارشور ناقابل مهیا شده بود. یخچال کنار در بود و من مثل همه شما که زمان قدیم از چهار چوب در می رفتید بالا رفتم بالا و کلید رو از بالای یخچال دزدیدم. سریع از بالا یه پرش کردم و به سمت در یخچال رفتم ، اون رو باز کردم و به هر بدبختی بود خیار شور رو پیدا کردم و پیچوندم لای نون و رفتم تو کوچه اون رو خوردم ( خونه ما دو درب داشت یکی رو به یک کوچه که باید از حیاط رد میشدی و یه درب پشتی که رو به یکی از کوچه های دیگه، مثه خارجیا ). جاتون خالی خیلی خوشمزه بود. اصلاً نیرویی گرفته بودم که میتونستم تا دو روز هم چیزی نخورم. هیچی دیگه اومدیم تو و باز هم چک کردیم دیدیم اوضاع رو به راهه. همه چیز رو مرتب کردیم به گونه ای که هیچ اتفاقی نیوفتاده.

وقت شام شد و خواهر بزرگه رفت در یخچال رو باز کرد و همون لحظه داد زد گفت خیار شور کو؟ (تصور کنید من با کلی بدبختی پیداش کردم. پشت دوتا سبد ، زیر یه قابلمه بود و خواهر ما با یه نگاه فهمید نیست ). اومد هر سه ما رو به خط کرد گفت. خیار شور کو؟ یه دونه اون تو بود الان نیست. منم گفتم بدبخت شدم مادر بفهمه بدون اجازه رفتیم سر یخچال سرمون رو می بره. بهش گفتم کلید که بالاست ما از کجا بدونیم. گفت دهاناتون رو باز کنید. لای تمام دندون ها رو چک کرد و آخرش گفت یه ها تو صورتم بکنید ببینم ( آخه مگه خیارشور بو داره خواهر من؟) هیچی ما ها کردیم و گفت نه بوی خیارشور هم نمیدین. حتماً بابا اینا خوردن قبل رفتن. شب شد بابا اینا اومدن ماجرا رو بهشون گفت همه گفتن ما نخوردیم. حالا من اینقدر عادی رفتار کردم که خودم هم باورم شده بود کار من نیست. به این نتیجه رسیدن خونه چیز داره ( همون که نمی خوام اسمشو بیارم). من احمقم باورم شده بود وایی چیز مگه خیارشور میخوره... خلاصه گذشت تا یکم بزرگتر شدیم و هنوز اون مسئله که خیارشور رو کی خورد بعضی وقتها معضل می شد. اون موقع ها دیگه ترس نداشتم. بهشون می گفتم بابا به خدا من خوردم. میگفتن نه دروغه. تو نخوردی میخوای ما باور کنیم خونه چیز نداره. تا اینکه ما از اون خونه بعد ها نقل مکان کردیم و الان هم گاهی پیش میاد قضیه خیار شور چی شد. و باز من میگم من خوردم. و کماکان کسی باور نمی کنه کار منه.

.........................

پ.ن1: امشب هم باز ماجرا پیش اومد. خیار شور رو کی خورد؟ 

پ.ن2: فکر نکنید من همیشه اینجوری بودم ها 

پ.ن3: دوست داشتم مادر گرامی بیاد این رو ببینه بدونه که کلید رو نباید می ذاشت اونجا 

پ.ن4: بیچاره آیندگان بنده اگه قرار باشه وجود داشته باشن نمی تونن چیزی از پدرشون مخفی کنن :دی

نوشته شده توسط علیرضا [ پنج‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1394 ] [ 00:09 ]