X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

(قصد هیچگونه توهینی به هیچ زبان و قومی ندارم فقط اتفاقات رو می نویسم.)

خب تا اونجایی میدونید که ما رفتیم سربازی در شهرستان پیرانشهر. بزارید از یکم قبلش بگم. بالاخره نقشه و کلی ادرس و پرس و جو ما فهمیدیم که  این جا شهریست کُرد نشین و مرزی ولی در استان آذربایجان غربی که مرز تمرچین از اینجا رد میشه و زمانی گروهک های ضد ایران فعالیت داشته اند. و حال کم و بیش هستند. شهر مذهب تسنن رو داراست. خب من تا اون موقع نمی دونستم که آدمای اونجا چطور آدمایی هستند. میدونید یه جورایی بد جا افتاده دیگه که اره مثلاً کّرد ها آدم میکشن یا بلوچ ها ادم میکشن یا حتی عرب ها و.... ولی برعکس آدم های خیلی خوب و مهربون بودند و در کنارشون به خوبی و خوشی میشه زندگی کرد و همش دروغی بیش نیست.

اول بگم برگه اعزام نوشته بود پیرانشهر میدان آزادی. حالا بماند که من خر کیف شده بودم و فکر میکردم که پیرانشهر شهرکی جدید در اطراف میدان آزادی تهران هست که بعد فهمیدیم نه داداش پیرانشهر یه شهر دیگه هست و بعدم نقشه و ...... 

اینم بگم که درسته شهر کُرد زبان بودند. ولی توی پادگان همه ترک زبان تشریف داشتند و ما نیز مثه گاگول فقط زل میزدیم که چی میگه. بعد ها می فهمیدیم ولی جواب نمیتونستیم بدیم و به فارسی جوابشون رو می دادیم. آخرش میگفت : ا ترک نیستی؟ خب مردک وقتی فارسی جوابتو میدم یعنی ترک نیستم دیگه. چرا دوباره ترکی سوال میکنی.

خلاصه ما شماره پادگان رو پیدا کردیم و دو روز قبلش  زنگ زدیم :

- الو؟

- کیفین یاخچیسان؟

- بلهههههه؟ پادگان پیرانشهر؟

- بویروم بویروم.

- ببخشید جناب من نمی فهمم چی میگین؟ 

- با شما نیستم آقا چند لحظه صبرکن ( تازه من فهمیدم با یکی دیگه حرف میزنه خدا رو شکر)

- خب بفرما

- پادگان

- بله 

- ببخشید من از خوزستان زنگ میزنم میخوام بیام اونجا چطوری باید بیام؟ اصلاً کجاست؟ اتوبوس داره؟ 

- ببین عزیزم برو ترمینال بگو میخوام بیام ارومیه سوار شو بیا اینجا بگو پیرانشهر می رسوننت ( خسته نباشی واقعاً )

- مرسی اینو میدونستم. نه آخه نوشتین میدان آزادی. پادگان توی میدان آزادیه؟ من توی میدان پیاده شم؟ اصلاً اطراف میدان هست؟ یعنی چی؟

- هه هه هه هه ههه ههه ( خنده طرف) نه اینجا این رمزِ حالا بیایی می فهمی به راننده بگو پادگان پیرانشهر اینجا پنج تا پادگان هست خودش می رسونه. (رمز؟ مگه چیه؟ قراره چکار کنیم؟ جنگه مگه؟    )

خلاصه حالا اینکه من از اهواز نشد برم و رفتم اول تهران و بعد از تهران و ارومیه و پیرانشهر و اینا بگذریم برسیم به اصل مطلب.

فنی حرفه ای یه ساختمان در پادگان داشت برای تدریس انواع دروس. از طرفی دوتا سرباز ( افسر) هم نگهبان اون ساختمان بودند. ما نیز با اونها دوست بودیم. یه اکیپ چهار نفره بودیم که یه جورایی قدرت دست ما بود. جاهای خاصی سرباز بودیم. اون دو نفر ( پیام و رامین ) سرباز های آموزش ها و این چیزها بودند. من (علیرضا) سرباز کشف و ضبط و نگهبانان بودم و رفیق چهارم (کامیار) سرباز تشویقات و تنبیهات بود. (حال یکی ترک« پیام»، یکی لر« رامین»، یکی عرب « علیرضا» و یکی گیلک «همون شمال» « کامیار» بودیم) هوای هم رو داشتیم. (البته این مال زمانی بود که دیگه تمام سختی ها رو کشیده بودیم تا رسیده بودیم به اون درجه) ( چه اکیپی، رنگین کمان هم اینجوری نیست )

وجود من نقش چشمگیری توی گروهمون داشت چون گوشی های تلفن همراه و کلیه فلش ها و.... به دست بنده کشف و ضبط میشد و این باعث شده بود که ما چهارنفر با خیال راحت تلفن های همراهمون تو جیبمون باشه و هرشب توی ساختمان فنی حرفه ای جمع بشیم و از طرف فرمانده تیپ هیچ کس حق ورود به اون جا برای تفتیش رو نداره چون ماله فنی حرفه ایه.

سرتون رو درد نیارم. یه روزی ما یه پلی استیشن وان تونستیم جور کنیم و ببریم تو و وارد ساختمان مذکور بکنیم. اینکه چطور رفت تو بماند ولی رفت (اطراف پادگان میدان مین بود و سیم خاردار). از ساعت هشت شروع به بازی کردیم.فرداش هم جمعه با خیال راحت بازی کن. بساط غذا و سر و صدا و بریز و بپاش به راه بود و هی چهار جانبه می زدیم. پسرها هم که دیدین وقتی جمع میشن عادت دارن خیلی خیلی راحت لباس بپوشن. تقریباً ساعت دوازده شب بود یکی به در لگد زد. با ترس خفه شدیم و حرفی نزدیم یه نیم ساعتی گذشت هیچ اتفاقی نیوفتاد . فقط با کمی صدای پایینتر ادامه بازی رو دادیم. حدوداً ساعت یک بود یکی پنجره رو زد. تابلو بود اگه جواب نمیدادیم. پیام رفت پنجره رو باز کرد و یه خوش و بشی کرد. طرف گفت در رو باز کنید دارم میام. رفت که دور بزنه بیاد سمت در. پیام پنجره رو بست و گفت بدبخت شدیم حفاظت اطلاعاته. در کمتر از سی ثانیه همه عواقبش تو ذهنم مرور شده بود و فقط رسیدیم وسایل رو جمع کنیم وسایل موجود عبارت بودند از(فلش 16 گیگ و 4 گیگ، 4 عدد تلفن همراه معمولی، 1 عدد تلفن همراه دوربین دار تاچ اسکرین فول امکانات، یک هارد یک ترا بایت اکسترنال، 2 جعبه باکس 10 تایی سیگار دوستان، یک دست ورق، 3 زیر سیگاری پر از ته سیگار و خاکستر، 3 عدد شارژر، و در آخر یک پلی استیشن زپرتی اینو کجای دلم بزارم آخه، ناگفته نماند که یک تلویزیون ال سی دی ال جی هم بود که مال خود فنی حرفه ای بود) همه رو رسیدیم جمع کنیم بریزیم توی کلاس های دیگه جز دو تا شارژر تو برق مونده بود و پلی استیشن که روی تلویزیون وصل بود نرسیدیم جداش کنیم. پیام رفت در رو باز کرد و ما تازه دیدیم بله حجابمون رو رعایت ننمودیم سری یه چی پوشیدیم مثله بچه مثبت ها نشستیم دور هم. اخه مگه میشه چهار تا پسر دور هم بشینند و اونم این همه مثبت؟

طرف اومد تو خنده ایی کرد و گفت سلــــــــــــــــــام و ما هم همه تو روش بلند شدیم سه تایی به هم چسبیده جوری نشستیم که تلویزیون پشتمون باشه و شارژر ها و پلی استیشن دیده نشه. نمیدونم طرفو خر فرض کرده بودیم. نمیدونم واقعاً 

خلاصه گفت چه خبر و اینجا چیکار میکنید و چرا آمارتون اینجاست و دو نفر اینجا باید باشن و این چیزا. ییهو برگشت به من گفت تو بگو همکار( یه جورایی همکار میشدیم دیگه اون حفاظت بود و منم کشف ) گفتم هیچی والا سلامتی دیگه سر نمیزنی به ما ( تو دلم میگفتم اره جون عمه ات اومدی مچ بگیری بدبخت شدیم رفت. بمیری، نمی شد امشب نیایی؟ این همه شب کاری نکردیم نیومدی حالا امشب. اخه چرا؟)

خندید گفت چیه پشت سرت؟ منم ریلکس برگشتم گفتم چی تلویزیون؟ مال فنی حرفه ایه. گفت نه چی بهش وصله؟

دیدم این ما رو بیشتر از بقیه میشناسه ما رو مخاطب قرار داده از طرفی دروغ بگی تابلو هست تازه وقتی دیده چرا دروغ؟ دلو زدم به دریا گفتم راستشو میگم اخرشم یه 20 روز اضاف میخوریم( غلط کردی بدبخت 20 روز اضافه میخوری؟ بیچاره همین جا با این وسایل حکم تیرتو میدن تیربارونت میکنن)

گفتم : هیچی پلی استیشنه.

- از کجا آوردی؟

- اینو عقیدتی سیاسی پادگان میده بری ازشون درخواست کنی بهت میدن ( عقیدتی سیاسی  پلی استیشن داشت اما بیرون نمیداد باید توی ساعت خاص می رفتی اونجا و بازی میکردی اینجا رو دروغ گفتم )

- اِ عقیدتی سیاسی میده؟ کی بهتون داد؟ سرباز بود یا کادر اونجا؟ ( داشت گندش در می اومد)

پشت سرمو خاروندم نمیدونستم چی بگم برگشتم رو به دوستان و به اونها متوسل شدم. گفتم نمیدونم. پیام کی بود؟ پیام چشاش چهار تا شد ( توی ذهنش داشت میگفت: چی ؟ کی ؟ من؟ چرا آخه؟) گفت : نمیدونم اسمش چی بود. رامین اسمش چی بود؟ رامین رو بگو سرخ شده بود و نمی دونست چه خاکی به سرش کنه فقط یه لرز کوچولویی کرد و گفت : نمیدونم کامیار کادری بود یا سرباز؟ (وایی خدا دارن خراب میکنن). کامیار ریلکس نشسته بود بین من و رامین و گفت : چی؟ ها؟ها؟من؟ آهاااا..، کادری بود. ولی علی اسمش چی بود؟

ای خدا نابودتون  کنه آخرش برگشت رو خود من که. من چه گناهی کردم با این قضمیت ها دوست شدم. خدایااااا. هیچی برگشتم گفتم نمیدونم اسمش چیه. کادری بود ولی لباس شخصی پوشیده بود یه کاپشن مشکی ( الکی )

طرف گفت خب باشه. حالا دیگه چی دارین. گوشی دارین؟آره؟

از اونجایی که میدونستم دوباره می چرخه روی خود من برگشتم گفتم: آره گوشی داریم ولی از ما نخواه که بهت بدیمشون به خاطر اینکه این آقا بازاریه یه روز زنگ نزنه یه میلیون پولش جا به جا میشه. این یکی مفلوک مادرش پیر و تنهاست و فقط همین یه پسر رو داره روزی یک بار بهش زنگ نزنه مادره باید بره بیمارستان. اون یکی تازه نامزد کرده مجبوره هر روز زنگ بزنه واسه نامزدش و کارای آمادگی واسه عروسی. گفت خب باشه اونا رو نمیگیرم گوشی خودت رو بیار ببینم. تو که هیچ مشکلی نداشتی.( ای خدا واسه همه دروغ ساختم خودم موندم چرا واسه خودم کمکم نکردی)

انگار آب سردی بر سرم ریختند ولی خَم به ابرو نیاوردم. بلند شدم و رفتم گوشیمو آوردم دادم بهش گفتم بیا مال شما. ولی همکار با همکار اینجوری نمیکنه.

یه نگاهی به گوشی کرد و گفت: خودتون میدونید اگه بخوام بگردمتون حکمتون اعدامه . ولی چون رو راست بودین نمیگردم ( بدبخت میگشتی هم پیدا نمیکردی همه چیز منهدم شده بود اگه یکم بیشتر وقت داشتیم). دیدم بلند شد گوشی هم توی دستش ( با خودم میگفم نههههههه نامــــــرد نرووووو. اگه میخوای بری برو ولی گوشی رو با خودت نبر. نـــــــــــه  ) دم در که رسید گوشی رو انداخت سمتم و گفت بیا بگیر. ولی یادتون باشه من امشب اینجا نیومدم و چیزی ندیدم. خوش باشید. و رفت.....

اینکه بعد از رفتنش چقدر خندیدیدم و اینکه فرداش چقدر ازمون کارهایی میخواست و میگفت انجام ندید لو میدم ولی نمیتونست ثابت کنه و ما در می رفتیم بماند. فقط این رو میگم که یک هفته بعد منتقلش کرد ( قدرت دست ماست )

.....................

پ.ن1 : اینم بر میگرده به همون شانسه

پ.ن2: نمی خوام چیزی از بالا تکذیب کنم پس سوالات شخصی نپرسید

پ.ن3 : فقط یه خاطره بود برای کمی لبخند زدن. شاید تا بعد از محرم اخرین باشه.

پ.ن4: خونه مرادی تحویل داده شد و یک شنبه عروسی پسرش دعوتم گرچه هنوز پولی دریافت نشده 

نوشته شده توسط علیرضا [ شنبه 18 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 02:55 ]