X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

و با رنگی پریده و چشمانی مثل وزغ از حدقه بیرون زده گفت که مشکلی پیش آمده. ازش پرسیدم چه شده که برگشت و گفت: آقای محمدی زنگ زدن و گفتن از ما شکایت شده و قرار است فردا بازرسی از صنف مورد نظر به شرکت بیاید. ته دلم خالی شد ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم خانم ما هیچ کار خلافی نکرده ایم.ولی یاد بگیرید در بزنید و جلوی ارباب رجوع از این حرفها نزنید. شما بیرون باشید تا بیایم ببینم چه شده. به جوانک رعنای جلوی خودم دستور نشستن دادم گرچه نشسته او با ایستادن فرقی نداشت ولی خب گویا نشسته بود و خودم به دنبال منشی راه افتادم. از قضا از ما شکایت در خصوص تکریم ارباب رجوع و پارتی بازی در استخدام و این چیزها بود. خب حق داشتن آخر بدهی زن دایی عزیز فقط با استخدام آن پسر چلمنش فقط صاف می شد و من نیز مجبور بودم که اینکار را انجام دهم. با شنیدن این ها گفتم ای دل غافل شانس ما را ببین حالا که این یالقوز آمده برای استخدام، چه گرفتاری پیش آمده؛ کاش یکی بهتر می بود استخدامش می کردیم و اورا پیراهن عثمان نموده و قال قضیه را می کَندیم. مجبوریم چاره ایی بیاندیشیم. از پیش منشی به طرف اتاقم رفتم. با خود دو دوتا چهار تا می کردم و فکری خبیثانه ای به ذهنم خطور کرد. 

جوان را استخدام کرده و یکی دو هفته او را نگه داشته آب که از آسیاب افتاد مقداری پول کف دستش گذاشته و او را دَک می کنیم. باید عادی رفتار می کردم تا لحظه ایی فکر پلیدی به سرش نزند. 

بدو گفتم مدارکش را تحویل منشی بدهد و فردا برای جواب اینجا باشد. با خوشحالی از در خارج شد. از طرفی با خود خدا خدا نموده که فردا همزمان با بازرس وارد شرکت شوند... 


.........................................
پ.ن1 : منتظر قسمت آخر در روزهای آتی باشید
پ.ن2 : کسایی که قسمت اول داستان رو نخوندند می تونن اینجا کلیک کنند

نوشته شده توسط علیرضا [ پنج‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 00:35 ]