X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

در دفترم نشسته بودم که منشی زنگ زدو با کلی ناز و عشوه فرمود آقای حسینی یکی اومده با شما کار داره گفتم بگو بیاد تو

در زده شد و یک نفر وارد شد. سَرَم رو نامه های جلوی میزم خم بود. همینطور با دست بهش فهموندم بشینه، ولی ننشست. سرمو آوردم بالا و جوانکی بدریخت و قیافه  حدود دو متر قد و  با ریش بزی و مو های سیخ سیخی در جلوم ایستاده بود. عینکی ته استکانی داشت و یک دست کت و شلوار آبی رنگ زشت تنش بود. زیر اون یه پیراهن مردونه قرمز به این زیبایی افزوده بود. جوش چرکینی بر روی دماغش قد علم کرده و بِر و بِر مرا نگاه میکرد. حس کردم قطره ایی آب دهان از گوشه لبش می چکد ولی به روی خود نیاورده و با لبخندی حاکی از تمسخر به او گفتم بفرمایید

زبان که گشود و تازه نشان داد که بله  ایشان به علاوه زیبای خفته بودن از زبانی چرب هم برخورد دار هستند : س...س...سلام. م...م...من و..واسه... آگهی اس... اس...

دیگه کلافه شدم و کمکش کردم. بله برای آگهی استخدام اومدین. ب...ب...بله. همین گونه که نگاهش می کردم یاد بدهکاری زن دایی جان  افتادم به همین دلیل رو از او برگردانده و گفتم  چکار بلدی  گفت: هر....ک....کاری ک....ه ب...بگید می کنم. با خود فکر می کردم که چگونه او را دست به سر کنم. با وجود این نره خر در این شرکت دیگر...چه بگویم ...؟ بهتراست آن شرکت گِل گرفته شود. خلاصه بهش گفتم. قربان آن چشمان تا به تایت شوم ما دیگر نیرو نمیخواهیم. شروع به گریه و زاری نمود من بدبختم... تو رو خدا و از این خزعبلاتی که همه فلفور به زبان نحسشان جاری می کنند. دستم را به نشانه سکوت بالا آوردم که ناگهان خانم منشی وارد اتاق شد...

.........................................

پ.ن 1: امیدوارم تا اینجای کار لبخندی کوتاه زده باشید

پ.ن 2 : ادامه دارد....

پ.ن 3 : عیدتون مبارک   

پ.ن4: بلاگ اسکای جدیداً قاطی میکنه نوشته ها عوض میشن و بزرگ و بزرگتر میشن

پ.ن5: این فقط یک داستان هست و هیچ گونه واقعیتی ندارد پس فقط لذت ببرین و فکر نکنید به کسی توهین شده

پ.ن6 : در پست بعدی نام نویسنده هم نوشته می شود.

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 1 مهر‌ماه سال 1394 ] [ 15:09 ]