X
تبلیغات
زولا

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

تقریباً ساعت دوازده یا یک ظهر بود. توی آن گرمای تابستون منتظر بودم تا آقایی که قراره برگه ام رو امضا کنه بیاد. مرد رو میشناختم، یه زمانی دخترش رو دوست داشتم، اونم میدونست که من دوستش دارم. اون موقع ها اول دبیرستان بودم؛  اما الان فارغ التحصیل کارشناسی اینجا توی شرکت باباش منتظر ایستاده بودم. خیلی سال گذشته بود و شاید پنج، شش سالی بود ندیده بودمش. توی این افکار بودم که یه ماشین پیچید توی شرکت و دیدم هنوز همون ماشین نقره ایی رنگ رو داره. باباش رفت بالا و منم دنبالش. سلام کردم و توی راه کارم رو گفتم. بابای من رو میشناخت، به همین دلیل تحویلم گرفته بود. گفت بزار بریم توی اتاقم بعد حرف میزنیم. رفت توی اتاق و به منشی گفت زنگ بهت زدم آقای استون رو بگو بیاد تو. و به من اشاره کرد.نشسته بودم توی اتاق انتظار بعد از چند دقیقه منشی رفت بیرون و من موندم توی اتاق تنها...

یه دختر سانتال مانتال وارد شد و سلام کرد و نشست. من هواسم بهش نبود و سرم توی گوشی ام بود و گه گاهی برگه توی دستم رو میخوندم. یه حرارتی از سمت بدنم  که به دختره نزدیک بود توی وجودم حس میکردم. کِرم گرفته بودم که نگاه کنم و ببینم اصلا چند چنده...

نگاهش کردم دیدم قیافه اش خیلی آشناست. اما به جاش نمیارم. اونم زل زده بود بهم و لبخند میزد. اینقدر دختر پررو ندیده بودم. خودم خجالت کشیدم و سرم و انداختم پایین. پیش خودم نمیتونستم که دروغ بگم. من اینکاره نبودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. ییهو برگشت و گفت : 

-نشناختی؟

- چی فرمودین؟

- گفتم نشناختی؟

توی کسری از ثانیه داشتم فکر میکردم که این دیگه کیه بابا؟ نکنه از دوستای خواهر هام باشه؟ من کجا دیدمش. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم چشمام رو ریز کردم که بیشتر بتونم دقت کنم آخر سر آروم گفتم :

- نه.

- فکر میکردم بیام تو منو سریع بشناسی. پس دوست داشتنت هوسی بیش نبوده.

این حرف رو زد تو خودم موندم با خودم میگفتم این دیگه خیلی میشناسه یا شایدم ایستگاه منو گرفته...

- ببخشید خانم من منظورتون رو نمیفهمم. اگر ممکنه خودتون رو معرفی کنید. شاید دوست خواهرم باشید درسته؟

- نخیر دوست خواهرت نبودم و نیستم. بهتره یکم بهت فرصت بدم حدس بزنی

- خب من شرمنده هستم چون انقدر مشغولیات ذهنم زیاده که نمیتونم حدس بزنم. بجا نمیارم. ببخشید.

- حیف شد؛  پس، خداحافظ.

بلند شد که بره ولی به جای خروج از درب خروجی برعکس به در ریاست رفت، اون رو باز کرد و گفت:

- بابا من میرم خونه کاری نداری؟

اولش فکر میکردم درست نشنیدم ولی بعد که به خودم اومدم فهمیدم ای دل غافل این همون دختره بود. همونی که دوران نوجوانی رو به فکرش شب و روز می کردم. دختره زیر چشمی حواسش بهم بود و حس میکرد خوب حال منو گرفته. خب حق داشت. واقعاً هم خوب حالمو گرفته بود.نا خود آگاه بلند شدم و از اتاق به سمت در خروجی حرکت کردم که شنیدم بابای دختره گفت:

- نه دخترم برو بسلامت. فقط بگو آقای استونِ پسر بیان تو....


..................................................


پ.ن 1 : مایل به ادامه بودین بگید بزارم

پ.ن 2 : بر گرفته از کتاب داستان زندگی یک مّرد نوشته و. ک . سپتون

پ.ن 3 : خیلی دنبال اسم کامل نویسنده گشتم اما هیچی پیدا نکردم...

 

نوشته شده توسط علیرضا [ چهارشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1394 ] [ 22:49 ]