X
تبلیغات
رایتل

پسر خیابونی
نوشته های پسر خیابونی
پیوندهای روزانه

ساعت حدود سه و نیم بامداد بود پنجره های اتاق باز و صدای کولر همسایه بغلی می آمد ناگهان با حسی که از پرتگاه عمیقی افتاده است از خواب پرید. جرات باز کردن چشمانش را نداشت حس می کرد کسی در کنارش نفس می کشد دست به پیشانی اش زد و عرق سرد خود را پاک نمود. بالاخره عزمش را جزم نمود و چشمانش را باز کرد نسیم خنکی می وزید اما همچنان همسایه کولر خود را روشن نگه داشته بود پسرک عز جایش بلند شد به اطراف نگاهی کرد به سمت پنجره اتاق رفت سرش را بیرون پنجره کرد کمی هوای تازه به درون ریه هایش برد در افکار خود فرو رفته بود هنوز به خوابش می اندیشید که چقدر شبیه زندگی واقعیش بود لبه پرتگاه قرار گرفته و فقط منتظر تلنگری است که بیوفتد....


.......

پ.ن: یه دفعه اومد تو ذهنم منم همون لحظه نوشتم...

نوشته شده توسط علیرضا [ سه‌شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1394 ] [ 07:08 ]