|
پسر خیابونی نوشته های پسر خیابونی
| ||||||
|
ببین بابا کنار قاب عکست ، دوباره رنگ دریا را گرفتم دوباره لا به لای خاطراتم ، سراغ بوی بابا را گرفتم سراغ خنده های مهربانی ، که بر روی لبت پروانه میشد میان سیل نامردی برایم ، فقط آغوش تو مردانه میشد غبارخستگیها ر اکه هرشب ، دم در، از نگاهت می تکاندی همیشه فکرمیکردم که دردل ، تمام بار دنیا را نشاندی دوباره دیر میکردی و شبها ، کنار تخت خوابم می نشستی منوتصویریک خواب دروغی ، تو با بوسه غمم را می شکستی ترا می دیدم از لای دو چشمم ، که روی صورتت جای ترک بود دوباره قصه تردید و باور ، دوباره سهم چشمانت نمک بود تو بودی و خیال آسوده بودم ، که تو فکر من و آینده بودی تومیگفتی سحرنزدیک اینجاست ، و بر این باورت پاینده بودی ببین بابا که حالا از سر ما ، هزار و یک وجب این آب رفته از آن وقتی که رفتی چشم تقویم ، به پای راه تو در خواب رفته ببین حالا شب و تنهایی و درد ، که چشمان مرا تسخیر کرده سحر جامانده پشت این هیاهو ، بگو بابا چرا تأخیر کرده ؟ شبی در کودکی خوابیدم وصبح ، تمام آرزو ها مرده بودند تمام سهم من از کودکی را ، به روی دست بندت برده بودند ترا بردند از این خانه وقتی ، که چشم مادرم رنگ شفق بود من و یک سنگرازجنس سکوتم ، تو جرمت ایستادن پای حق بود من و فردای من قربان خاکت ، که ما قربانی این خانه بودیم تو را بردند اما من که هستم ، که ما هم نسل یک افسانه بودیم تو را بردند از این خانه اما ، تمام شهر بویت را گرفته ببین بابا بهاران بی تو آمد ، که رنگ آبرویت را گرفته تورفتی تاکه بعد ازتودرین شهر ، تمام خانه ها آباد باشند تمام بچه ها در فکر بازی ، و بابا ها همه آزاد باشند |
||||||
|
[ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ]
| ||||||